![]() |
![]() |
|
| زنده , زندگی , زندگانی , زنده بودن,,,,,,, هستی و نیستی |
|
تاحالا به رابطه ی دو تا چشم دقت کردی ؟؟ با هم باز ميشن با هم بسته ميشن با هم ميخندن با هم گريه ميکنن با هم ميچرخن جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکی رو نميبينه . دوستی يعنی اين !!!! حالا دقت کردی اين دو تا چشم فقط زمانی که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکی باز ميمونه (چشمک) .
نتيجه گيری اخلاقی : دختر حتی بهترين و محکم ترين روابط دوستی رو هم به هم ميزنه!؟!؟ ( موافقها و مخالفهای این پست لطفا" دلیل نظرشون رو بگن ، ممنون میشم) { فکر کنید که یه جور نظرسنجی هست}
جدید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/27ساعت 23:22 توسط احسان |
|
|
تا حالا ابر شدی که همه به تو نگاه کنند و التماس کنند که تو بباری برای اونا یا نه همیشه قطره بارون بودی و التماس می کردی که اجازه بدند که به پنجره بخوری
++ــــ++ـــ++ـــ++
روزگاريست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند ديو هستند ولی مثل پری می پوشند گرگ هايی که لباس پدری می پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشق هايی که سر پيچ خيابان برسد
++ـــ++ـــ++ـــ++
ای دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/25ساعت 14:22 توسط احسان |
|
|
سلام سلام سلام سلام
بچه ها امیدوارم که حال همیگیتون خوب باشه
خیلی وقته که اینترنت نیومده بودم و وبلاگم رو آپ نکرده بودم
الآن بعد از این مدت اومدم تا بگم که چی شده و چی داره میشه
اول اینکه ۲ماه از این مدت رو به خدمت مقدس سربازی مشغول شدم
( الآن سرباز هستم، تازه کچل هم هستم
قبل از اون هم که سر مشکلاتی که با کار فرمای خودم داشتم دنبال دادگاه ووو از این جور کارها بودم
توی این مدت اتفاق های زیادی برام پیش اومد هم اتفاقات خوب برام پیش اومد و هم بد خوب هاش رو سر فرصت میگم ولی یکی از اون بد هاش که تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده این هست که یکی از دوستای خوبم که
یه چیزی حدود۲ سال۲ سالو خورده ای با هم روی یه میز کار میکردیم
از دنیا رفت رفت رفت.....................
خیلی پسر خوبی بود خیلی خیلی ...............
تمام خاطراتی رو که باهاش داشتم فقط و فقط خنده بود
خیلی شاد بود . در ضمن من یه خورده هم خوش خنده هستم هاااا
یه وقت ها اونقدر به کارهاش و حرفهاش می خندیدم که با چکش می افتاد دنبالم
نمیتونم بگم که دوستش داشتم باید بگم که دوستش دارم
چون هنوز نتونستم از این دنیا رفتنش رو حس کنم
اگه فرصت داشته باشم( اگه این سربازی اجازه بده )
دوست دارم که چند تا از خاطرهام رو با مهران عزیز براتون بنویسم
روحش شاد
اگه خدا بخواد از این به بعد بیشتر وقت آزاد دارم سعی میکنم که به همیگیتون سر بزنم و وبلاگم رو آپ کنم
یا حق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/11/17ساعت 18:5 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پروفايل مدير وبلاگ پست الکترونيک آرشيو وبلاگ عناوين مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام میکنم به همه کسانی که به این وبلاگ میان و من از حضورشون و دیدن نظرات خوشگلشون خوشحال میشم
اسمم احسان و 24سالمه و ساکن تهران . تا همین جا بسسه[چشمک][لبخند] |
| پيوندهاي روزانه |
|
__دکتر شاهکار بینش پژوه__ زندگي نامه حسين پناهي سياوش قميشي آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|