![]() |
![]() |
|
| زنده , زندگی , زندگانی , زنده بودن,,,,,,, هستی و نیستی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 23:55 توسط احسان |
|
|
وقتی از مادرمتولد شدم .صدایی در گوشم طنین انداز شد.گفتم کیستی ؟ گفت:غم..... ابتدا فکر کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد ... ولی بعدها دانستم که عروسکی بودم بازیچه غم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 23:54 توسط احسان |
|
|
کلید را که بپیچانی . دری باز می شود . کلید را کهنداری . خودت را هر چه قدر که بپیچانی هم . دری برایت .باز نخواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 23:53 توسط احسان |
|
|
متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنایی" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدایی" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايی" است. بد ترين كلمه "بي وفايی " است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 23:51 توسط احسان |
|
|
سفر غريبی داشتم توی اون چشم سياهت سفری كه بر نگشتم گم شدم توی نگاهت يه دل سادهء ساده كوله بار سفرم بود چشم تو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود تو شدی خون توی رگهام من ديگه خودم نبودم برای نفسكشيدن ديگه محتاج تو بودم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/24ساعت 23:49 توسط احسان |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/19ساعت 0:37 توسط احسان |
|
|
خدا دنیای بی زنجیر افرید ادم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد دل زنجیر شد زن زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه ی زنجیری دستهای شیطان از زنجیر پر بود خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری این نام را شیطان بر او گذاشت شیطان ادم را در زنجیر می خواست لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:30 توسط احسان |
|
|
روزي مردي عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد رهگذري او را ديد و پرسيد: براي چه عقربي را كه نيش مي زند نجات مي دهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به دليل اين كه عقرب طبيعتا نيش مي زند؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:28 توسط احسان |
|
|
سر کلاس رياضي بود که استاد دو خط موازي کشيد رو تخته خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد تو دلش عاشقش شد خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد تو دلش عاشقش شد در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:19 توسط احسان |
|
|
در عشق مثل خورشيد باش در مهرباني مثل باران و در صداقت مثل چشمه در پناه حضور سبز تو توفان غم ، مرا جا مي گذارد در کنارت ژرفاي آرامش را احساس ميکنم و بي تو سيل بي رحم تنهايي مجالم نمي دهد پلکهاي مرطوب مرا باور کن اين باران نيست که ميبارد صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:17 توسط احسان |
|
|
افق صدايم ميزنه بيا که وقت رفتنه موقع پر کشيدن از زندون محکم تنه هوا هوای رفتنه طلسم غم شکستنه مثل ملک پريدن و از زندگی گسستنه دوباره دل سپردن و خطای ديگه کردنه شروع تازه کردن و به آرزو رسيدنه هميشه خورشيد و ديدن آرزوی قلب منه شکستن شبای تار از تاريکيها رستنه شبيه قايقی بودن ميون آب رودخونه سفير صادقی بودم که خوبی ها رو ميخونه گسستن بند غرور از پای دل های همه صفا به لبهامون دادن دشمنی ها رو میکنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:16 توسط احسان |
|
|
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت: اي عاشق بيچاره فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت: طولي نکشد نيز تو خاموش شوي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:14 توسط احسان |
|
|
اگر بهترين دوست نيستی لااقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستی لااقل بزرگترين غمم باش هرچه هستی هميشه بهترين باش چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطراتم بهترين باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:12 توسط احسان |
|
|
من و تو یکی شدیم از هر شعله ای برتر که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست چرا که از عشق روئینه تنیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:10 توسط احسان |
|
|
گاهی آنقدر واقعیت داری که پیشانی امبه یک تکه ابر سجده میبرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:8 توسط احسان |
|
|
بنگر که چه چیز را به کدام سو به باد می دهی ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 16:3 توسط احسان |
|
|
آری به پایان رسیدایمو همچنان کلامی با طعم انتظار این یاوه را سخت نا تمام می انگارد به پایان رسیدایمبی آنکه با خویشتن.از خویشتن چیزی گفته باشیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 15:59 توسط احسان |
|
|
گاه می گویم: غم این نیست که دستانم خالی است کاسه چشمم لبریز رهایی است دل فرو شد همچو گردابی . به کار خویشتن وز کسی چشم گشایش بهر این مشکل نداشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 15:57 توسط احسان |
|
|
احساس میکنم در هر کنار و گوشه این شوره زاره یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 15:56 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پروفايل مدير وبلاگ پست الکترونيک آرشيو وبلاگ عناوين مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام میکنم به همه کسانی که به این وبلاگ میان و من از حضورشون و دیدن نظرات خوشگلشون خوشحال میشم
اسمم احسان و 24سالمه و ساکن تهران . تا همین جا بسسه[چشمک][لبخند] |
| پيوندهاي روزانه |
|
__دکتر شاهکار بینش پژوه__ زندگي نامه حسين پناهي سياوش قميشي آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|